أحمد بن محمد مسكويه الرازي ( مترجم : ابو القاسم امامى و على نقى منزوى )
326
تجارب الأمم ( فارسى )
پس ، على به سخن ايستاد و به عمر گفت : - « چرا نادانى كنى و از باور به گمان روى آرى ؟ اگر امروز ، تو اين فرش را اين چنين بپذيرى ، فردا ، باشند كسانى كه ، هم بدين آوند ، چيزهايى را كه از آنشان نباشد ، بر خود روا دارند . » عمر گفت : « راست گفتى و اندرز دادى » . پس ، آن فرش را تكه تكه كرد و در ميان ياران بهر كرد . به على تكهاى رسيد كه به بيست هزار بفروخت و از تكههاى ديگر بهتر نبود . [ 1 ] [ نمايشى از رخت و زيور خسرو ] هنگامى كه زيورها و جامههاى خسرو را كه در آيينها به بر مىكرد ، به نزد عمر بياوردند ، - او را جامههاى گوناگون بود كه در هر آيينى جامهاى ويژه مىپوشيد - گفت : - « محلّم را پيش من آريد » [ 224 ] بياوردند . محلّم تنومندترين تازيان آن روزگار در مدينه بود . پس ، تاج خسرو را بر دو ستون چوبين بر بالاى محلّم بياويختند . دوالهاى گوهرنشان و گردنبندها و جامههاى خسرو را بر سر و برش ريختند و وى را در برابر مردم به تماشا نشانيدند . عمر و مردم در او نگريستند و وراندازش كردند . از شكوه و فريب اين جهان ، چيزى شگفت ديدند . محلّم را در همان جا بداشتند و سپس ، جامههاى ديگر را ، همگى را يكى پس از ديگرى بر نگريستند و ورانداز كردند . سپس جامههاى ديگر را ، همگى را يكى پس از ديگرى بر محلّم بپوشانيدند . آن گاه جامههاى رزم خسرو را بر تن او كردند و شمشيرش را بر او بياويختند و باز در او نيك نگريستند . پس عمر گفت : - « مردمى كه اين همه را بپرداختهاند ، به راستى كه مردمى استوارند . » نيز گفت : - « چه نابخرد است مسلمانى كه از اين جهان فريب خورد . فريبخوردهء جهان هر چه بكوشد ، باز بدين پايه كه خسرو رسيده است ، نرسد . مسلمان را چه سود كه در كارى
--> [ ( 1 ) ] در طبرى ( 5 : 2452 ) دربارهء اين فرش دو روايت آمده است .